۰

خون تازه!

داستان ها ومطالب قرآنی عرفانی

خون تازه!

بسم الله الرحمن الرحیم

از ام سلمه نقل شده است:شبی رسول خدا (ص) از نزد ما رفت و غیبت او به درازا کشید ، سپس برگشت در حالی که ژولیده مو و غبارآلود بود،مشتش نیز بسته بود.

پرسیدم :یا رسوالله ! چرا ژولیده وغبارآلود هستید؟

فرمودند: در این مدّت مرا به محلی در عراق به نام کربلا بردند و محل شهادت پسرم حسین و جمعی از فرزندان و اهل بیتم را به من نشان دادند. من پیوسته خون ایشان را جمع آوری می کردم و اکنون در دست من است ، آن گاه دست مبارک شان را باز کردند و فرمودند :این ها را بگیر و نگه دار.

من گرفتم و دیدم چیزی نظیر خاک قرمز است.آن را در شیشه ای قرار دادم و سرآن رابستم.

وقتی امام حسین(علیه السلام) به قصد عراق از مکه بیرون شد،هر روز آن شیشه را میبوییدم و نگاه میکردم وبرای مصائب آحضرت می گریستم.

چون روز دهم محرم شدم، صبح آن روز شیشه را بیرون آوردم دیدم به همان حال است; اما آخر روز دیدم خون تازه است!. در خانه فریاد برآوردم وگریستم وخشم خود را فرو بردم تا مبادا دشمنان ایشان در مدینه بشنوند و زبان به شماتت بگشایند. آن وقت و آن روز هم چنان در خاطر نگه داشتم تا اینکه خبر شهادت آن حضرت را آوردند و معلوم شد آن چه دیده بودم راست بود.1

1-داستان های آسمانی ص105-106

 

نظرات (۰)
هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">